خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

جنگ؟!

جنگ جنگ آزادی

ما هم در دوران جنگ هستیم

جنگ ما خیلی سخت تر از جنگ ها تن به تن هست، جنگ هایی که علنا آدما کشته می شن

چون دوست و دشمن اینجا مشخص نیست

جنگ سر حق و ناحق که به حق به هم تنیده شدن

نمی تونی کسی رو باور داشته باشی

همه خاکستری اند بعضی ها روشنتر بعضی ها تاریکتر

نمی دونی باید بجنگی یا نه

نمی دونی با کی بجنگی

فقط باید ببینی تا بفهمی جنگ لازم تر از هر زمان دیگه هست

ما برای چی می جنگیم، تو جنگهای واقعی خون آلود ؟

برای دفاع از وطن ،دفاع از ناموس، دفاع از عقیده

حالا من می گم ما باید واقعی تر بجنگیم، باید مبارزه کنیم

 برای هموطنامون

برای تن فروشای اجباری

برای بچه های کار

برای پدرهای از توان افتاده

برای دخترهایی که جهیزیه ندارن

برای پسرایی که کار ندارن

برای بچه هایی که قبل از تولد به خاطر فقر کشته می شن

برای بچه هایی که از مدرسه بیزارن چون لباس مناسب ندارن

برای جوونایی که عاشق تحصیلن ولی به جای دانشگاه میرن سرکار

برای دخترایی که به جای دانشگاه میرن توخیابون…….

برای مادرایی که از غصه دختر روسپیشون دق می کنن

برای خانواده هایی که نمی تونن گوشت بخورن

برای ایران، برای ایرانی

برای وجدان، برای انسان

پاینده باشن روزایی که هیچکس گرسنه نمی خوابه

پاینده باشن روزایی که هیچ زنی برای پول تن فروشی نمی کنه

پاینده باشن روزایی که بچه های کار یک افسانه است

پاینده باشن روزایی که دلیل دزدی هیچ آدمی گرسنگی نبوده

پاینده باشن…

دلدادگی آتشین

شادمانی یک روزه
آتشی کوچک
چنبره ای گرد آن
دلدادگی شبانه آتش به جنگل
هم آغوش شدن با او . . .
جنگل هر روز در این دلدادگی آتشین بیشتر میمیرد

دریا و مرد ماهیگیر

دریای توفانی خشم فرو خفته مرد ماهیگیر بود که تور ماهیگیری اش را به تاراج بردند و خاموشی دریا دلگیری ماهی هایی که می خواستند مرد ماهیگیر کوشش برای زندگی را از نو به آن ها بیاموزد

کجا به جستجوی تو بیایم ای شیدایی ، دوستی ، مهربانی
در کلبه ی من جز تنهایی و بی وفایی نیست 
دیوارهای کوچک کلبه ام را از سنگ خارا ساختند تا تنهایی پاینده ماند 
پنجره هایش را با پرده های سنگین پوشانیدند تا روشنایی امید درون نیاید 
و هیزم های کلبه ی من دود ندارند… من هستی ندارم جز درون خودم 
من مرده ام سالها پیش از آمدنم 
من هنگامي مردم که در دوستی دوست مهم نبود 
من هنگامي مردم که شیدایی را بازی کردند 
من هنگامي مردم که مهربانی را جیره بندی کردند 
من راه می روم ، می شنوم ، می بینم … گرچه من هستش ندارم چون سالها پیش مرده ام

زندگي آميزه اي است از دوگانگی ها

خوبي با بدي پاسخ مي گيرد ، دوستي با دشمني…

پس دشمن باش تا با تو دوست باشند……..

پينوشت:

تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست
تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغی در ان نیست
تنهایی را دوست دارم چون تجربه کرده ام
تنهایی را دوست دارم چون خداوند هم تنهاست

ای کاش

ای کاش نیکخواه نباشیم ، وقتی با نیکخواهی خود تیشه به ریشه دوستی و اعتماد می زنیم .

شاید بزرگترین جرم من این بود که دوستی را دوست می داشتم…..

شادي جرم است ، خنده بي صفتي است

وقتي مي دانيم هم نوعان ما از دردهاي بدوي گرسنگي و بي سرپناهي روزي هزار بار آرزوي مرگ مي كنند….

شايد صفتي حيواني باشد داشتن دلي خوش و احساس رضايت از زندگي…

خوشحالي از كفش هاي نو ، فكر كردن به خريد لباسي ديگر ، اينها ظلم است

و نديدن بچگاني كه براي خريد شاخه اي گل و براي ذره اي محبت التماس مي كنند….

من جرمم، تو جرمي

ما با هر لبخند محكوميم به مجرم بودن …….

پایان مترسک

کشتزار خشکیده و خشکسالی بی پایان

کشاورز آزرده و اندوهگین، با لگدی مترسک را که دیگر بیهوده شده بود واژگون کرد . . .

پرنده روبروی مترسک نشست و برای جوجه هایی که از گرسنگی مردند گریست . . .

“رها الف”

وبلاگ بیچاره ی من

امروز در نهایت ناباوری متوجه شدم وبلاگم فیلتر شده !

در واقع تمامی وبلاگ های سرویس وردپرس فیلتر شدند و من نمی دونم این طبق کدوم بند قوانین جرائم رایانه ای است !

وبلاگ بیچاره ی من  . . .

امیدوارم هر چه زودتر این فیلتر بی دلیل برطرف بشه

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد

اگر سفر نكنيم
اگر مطالعه نكنيم

اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم
اگر به خودمان بها ندهيم

 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ي عادتهاي خويش بشويم
و هر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمرگي شويم
اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه
موجب درخشش چشمان ما مي شود
و دل را به تپش در مي آورد

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم
هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نياندازيم
اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبار هم كه شده
از نصيحتي عاقلانه بگريزيم

بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!
بياييد امروز خطر كنيم!
همين امروز كاري بكنيم!
اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم!
شاد بودن را فراموش نكنيم!

پینوشت :

پابلو نرودا (1973 – 1904) دیپلمات ، سناتور و شاعر شیلیایی و برنده جایزه ادبیات نوبل (1971) بود .

در کتاب ادبیات فارسی سوم دبیرستان هم از یکی از شعرهای پابلو نرودا به نام ”انگیزه ی نیکسون کشی و جشن انقلاب شیلی” استفاده شده است .

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.